ارتباطي با مؤلفه‌ گشوده‌ذهني که بيشترين همخواني را با مؤلفه بلوغ فکري دارد، قابل اتکا است. مطابق با نتايج، جهت‌گيري گفت و شنود، پيش‌بيني کننده مثبت و ضعيف گشودگي شناختي بود، اما جهت گيري همنوايي، پيش‌بيني کننده منفي اين مؤلفه بود.

تحقيقات در زمينه رابطه ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده و درگيري ذهني
در مرور پيشينه پژوهشي رابطه بين ابعاد الگوهاي ارتباطي با درگيري ذهني نيز، مي‌توان متوجه کمبود شواهد پژوهشي مرتبط با اين حوزه شد. با اين وجود، شواهدي وجود دارد که به نوعي مي‌تواند هدايت‌گر پژوهش حاضر باشند. براي نمونه برخي پژوهش‌ها نقش عوامل خانوادگي و بين فردي را در درگيري تحصيلي و شناختي يادگيرندگان مورد توجه قرار داده‌اند. در اين زمينه، اسمالس (2009) رابطه فرزندپروري دموکراتيک/مشارکتي و درگيري دانش‌آموزان 11-14 ساله را مورد بررسي قرار داد. نتايج تحليل‌هاي صورت گرفته در اين تحقيق نشان دهنده روابط مثبت و معنادار بين اين نوع فرزندپروري و درگيري تحصيلي دانش‌آموزان بود. يافته‌ها لينچ و سيسچتي (1997) نيز نشان داد که روابط بين فردي مي‌تواند سرعت يادگيري و درگيري فعال دانش‌آموزان را تسهيل سازد.
درگيري ذهني، يک سازه انگيزشي است و مبين شدت انگيزه فرد براي پرداختن به يک فعاليت ـ در اينجا فعاليت شناختي ـ نيز هست. در واقع افراد داراي انگيزه پيشرفت بالا، درگيري ذهني، شناختي و رفتاري بالايي از خود نشان مي‌دهند (سمرسي، 2011). در اين رابطه نياکان (1391) در پايان‌نامه کارشناسي ارشد خود، نقش ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده در انگيزه پيشرفت دانش‌آموزان دبيرستاني را مورد بررسي قرار داده است. مطابق با گزارش نياکان (1391) جهت‌گيري گفت و شنود رابطه مثبت با انگيزش پيشرفت داشت و در مقابل، جهت‌گيري همنوايي رابطه منفي با انگيزه پيشرفت داشت.
بخش ديگر از پيشينه پژوهشي مرتبط با پژوهش حاضر را مي‌توان در پژوهشي‌هايي که رابطه ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده و خودکارآمدي را مطالعه کرده‌اند، جستجو کرد. براي نمونه نتايج تحقيق تجلي و اردلان (1389) نشان داد که جهت‌گيري گفت و شنود، خودکارآمدي را مثبت پيش‌بيني مي‌کند، در حالي که جهت‌گيري همنوايي، خودکارآمدي را به صورت منفي پيش‌بيني مي‌کند. در پژوهشي ديگر، دهقاني‌زاده، حسين‌چاري، مرادي و سليماني خشاب (1393) به اين نتيجه رسيدند که جهت‌گيري گفت و شنود با تمامي جنبه‌هاي خودکارآمدي، يعني خودکارآمدي هيجاني، اجتماعي، و به ويژه خودکارآمدي تحصيلي رابطه مثبت و معناداري دارد. اما همنوايي نه با خودکارآمدي و نه با هيچ يک از ابعاد آن رابطه ندارد. افزون بر اين، سيارانو، کليور، بونينو و بوسما (2008) تأييد مي‌کنند که رابطه حمايت والدين، با ديدگاه مثبت نسبت به خود و انتظار موفقيت براي آينده در ميان نوجوانان مثبت و معنادار است.
در پژوهش‌هاي کورش نيا و لطيفيان (1390 الف و ب)، مؤلفه‌هاي اعتماد به نفس و تحليل‌گري بيشترين قرابت مفهومي ـ البته در مورد تحليل‌گري با مقداري اغماض ـ را با سازه درگيري ذهني دارند. طبق گزارش پژوهشگران مذکور، تنها جهت‌گيري گفت و شنود، پيش‌بيني‌کننده مثبت و معنادار مؤلفه اعتماد به نفس مي‌باشد، حال آنکه جهت‌گيري همنوايي قادر به پيش‌بيني اعتماد به نفس نيست. در خصوص مؤلفه تحليل‌گري نيز نتايج بيانگر پيش‌بيني مثبت و معنادار اين مؤلفه از طريق جهت‌گيري گفت و شنود بود. در يکي از پژوهش‌ها (کورش نيا و لطيفيان، 1390 ب) نيز جهت‌گيري همنوايي، تحليل‌گري را به صورت مثبت پيش‌بيني مي‌کرد، اما در پژوهش ديگر (کورش‌نيا و لطيفيان، 1390 ب) رابطه معناداري بين اين دو متغير مشاهده نشد.

تحقيقات انجام شده در زمينه رابطه بين ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده و منبع کنترل
جوّ ارتباطي خانواده، نقش عمده‌اي در رشد و پرورش ويژگي‌هاي شخصيتي کودکان و نوجوانان و رفتارهاي آنان بازي مي‌کند. در واقع، محيط ارتباطي خانواده بر چگونگي تفکر، احساس و رفتار کودکان اثر مي‌گذارد و بسته به نوع الگوهاي ارتباطي که کودک در معرض آن قرار مي‌گيرد، ويژگي‌هاي شخصيتي خاصي را پرورش مي‌دهد (هوآنگ ، 1999). يکي از اين ويژگي‌هاي مرتبط با شخصيت و رفتار، منبع کنترل مي‌باشد. تحقيقات بارون در سال 1991 بيان کننده اين واقعيت است شکل¬گيري انتظارات مربوط به منبع کنترل و يا به عبارت ديگر، تکوين بعد دروني و بيروني مکان کنترل، به رفتارهاي والدين و اعضاي خانواده، دوستان، معلمان و به رويدادهايي که افراد با آن مواجه مي‌شوند و چگونگي برخورد با اين رويدادها بستگي دارد (خزامي، 1375). حجم وسيعي از تحقيقات نشان داده‌‌اند كه بچّه‌هائي كه در خانواده‌هايي پرورش مي‌يابند كه والدين‌شان تكاليف انضباطي يكساني را بكار مي‌برند، با اعتقاد به كنترل دروني رشد مي‌كنند. به عبارت ديگر، والدين اين كودكان براي تنبيه رفتارهاي نامناسب و پاداش رفتارهاي شايسته، شيوه ثابتي دارند. آنها قوانين انضباطي را دائماً تغيير نمي‌دهند و تنبيهات‌شان شديد‌تر از عمل خلاف بچّه‌ها نيست. همچنين اين والدين گرم و حمايت كننده هستند و بچّه‌ها را بخاطر انجام كامل وظايف پاداش مي‌دهند و سعي نمي‌كنند كه كنترل شديدي بر آنها اعمال نمايند و در اين شرايط بچّه‌ها مي‌آموزند كه تقصير شكست‌ها و افتخار پيروزي‌ها را بپذيرند (ريكمن، 1997). علاوه بر اين، پژوهش‌ها نشان داده‌اند که والديني كه در كودكان خود استقلال را تشويق مي‌كنند و پشتيبان و پذيراي آنان مي‌باشند، عموماً در آنها مركز كنترل دروني را پرورش مي‌دهند. ولي والديني كه رفتاري دشمنانه دارند و كودكان را طرد و تنبيه مي‌كنند، مركز كنترل بيروني را پرورش مي‌دهند (ديوست و تمپسون، 1970 به نقل از ساموئل بال، 1383). همچنين معلوم شده است که والدين كودكاني كه داراي منبع كنترل دروني هستند‌،‌ بسيار حمايت كننده‌اند،‌ موفّقيت‌ها را تحسين مي‌كنند و در مقررات انضباطي خود باثبات هستند. آنها نگرش‌هاي خودكامه ندارند. اين والدين هنگامي كه فرزندان‌شان بزرگتر مي‌شوند،‌ با تشويق استقلال،‌ منبع كنترل دروني را همچنان در آنها پرورش مي‌دهند (ويچرن و نويكي ، 1976). براساس مطالعات لويب (1975) والديني کودکاني که داراي منبع کنترل دروني هستند، قوياً حمايت کننده اند، پيشرفت را بطور شديدي مي‌ستايند و در اقدامات انضباطي خود ثابت قدم عمل مي‌کنند. آنان از نظر نگرش اقتدارطلب نيستند. هر چه فرزندان آنها بزرگتر مي‌شوند، اين والدين استدلال را در فرزندان خود بيشتر تشويق مي‌کنند و اين کار را با کمتر درگير شدن در امور آنان عملي مي‌سازند (لويب،1975؛ به نقل از شولتز، 1990). مک‌کلان و مرل (1998) به منظور کشف ارتباط بين ادراک نوجوانان از حساسيت و نياز والدين با منبع کنترل و درک فردي آنان پژوهشي را انجام دادند. اين پژوهش بر روي دانش آموزان 13 تا 16 ساله صورت گرفت. يافته‌ها نشان داد که دانش‌آموزاني که والدين خود را به عنوان يک مرجع اقتدار درک مي‌کردند، داراي جهت‌گيري دروني‌تري از منبع کنترل بودند. همچنين سبک اقتداري والدين در توسعه لياقت فردي و مکان کنترل دروني و درک فردي نيز اثر دارد. گرولينک، کرووسکي و گرولاند (1999) نيز بر نقش ابعاد فرزندپروري (ساختار، مشارکت و حمايت از استقلال) در دوره دبيرستان تأکيد مي‌کنند و نشان مي‌دهند که مشارکت والدين با کنترل ادراک‌شده در دانش‌آموزان دبيرستاني مرتبط است.
يافته‌هاي فوق‌الذکر، عمدتاً بيانگر تأثير سبک تربيتي و رفتاري والدين در شکل‌گيري منبع کنترل فرزندان است. از منظر ارتباطات و الگوهاي ارتباطي بين اعضاي خانواده نيز پژوهش‌هاي متعددي صورت گرفته است و مشخص شده است که تعاملات درون خانواده ويژگي¬هاي شخصيتي و رفتاري نوجوانان را تحت تأثير قرار مي‌دهد و توانايي‌ها و نگرش‌هاي مختلف را در آنان شکل مي‌دهند. براي نمونه هول و کيمبرلي (1988) در بررسي تعامل بين مادران و پسران و رابطه اين تعامل با مکان کنترل در انجام وظايف مربوطه دريافت که مادران پسران با مکان کنترل بيروني روش مستقيم را بر غيرمستقيم براي انجام تکاليف فرزندان ترجيح مي‌دادند. در حالي که مادران داراي پسران با مکان کنترل دروني هيچگونه تفاوتي در ترجيح روش‌هاي ـ چه مستقيم و چه غيرمستقيم ـ انجام تکاليف نشان ندادند. به علاوه، پسران داراي مکان کنترل بيروني وقت خود را بيشتر صرف تکاليف غيرمستقيم درسي مي‌کردند تا تکاليف مستقيم درسي. ديگر نتايج تحقيق مذکور مشخص کرد که در موقعيت‌هاي غيردرسي، مادران پسران با مکان کنترل دروني در مقايسه با مادران پسران با مکان کنترل بيروني، رفتارهاي مثبت‌تري نظير توافق و پيشرفت در کار با پسران خود داشتند. نتايج مطالعه کوکلو، بولدوک اوغلو، کولاک و کوکسال (2006) روي دانشجويان پرستاري در ترکيه نشان داد که بين حمايت والدين و همسالان با مکان کنترل دروني رابطه مثبت وجود دارد. همچنين با بالا رفتن سطح مهارت‌هاي ارتباطي افراد، باورهاي کنترلي آنان دروني‌تر مي‌شود. در چارچوب ابعاد الگوهاي ارتباطي نيز، به طور مشخص، پژوهش هوآنگ (1999) در زمينه رابطه بين ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده و ويژگي‌هاي شخصيتي نوجوانان نشان داد که بعد گفت و شنود پيامدهاي مثبتي به دنبال دارد و منجر به ميل به کنترل دروني بالا و عزت نفس مي‌شود و بالعکس بعد همنوايي پيامدهاي منفي به دنبال داشته و با ميل پايين به کنترل و عزت نفس پايين همراه مي‌شود. همچنين پژوهش ناردلو (2002) نشان داد که رابطه مثبت و معناداري بين جهت¬گيري گفت و شنود خانواده و منبع کنترل دروني و رابطه مثبت و معناداري بين
جهت¬گيري همنوايي و منبع کنترل بيروني (وجود يا عدم وجود شانس و افراد مسلط) در فرزندان وجود دارد. در ايران نيز، فراهتي، آشتياني و مرادي (1390) در پژوهش خود با عنوان «رابطه ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده با منبع کنترل و عزت نفس نوجوانان» به اين نتيجه رسيدند که جهت‌گيري گفت و شنود خانواده، رابطه مثبت و معناداري با منبع کنترل دروني دارد و آن را به طور مثبت پيش‌بيني مي‌کند. به عبارتي، جهت‌گيري گفت و شنود، رابطه منفي با کنترل بيروني دارد مي‌کند. در مقابل، ديگر نتايج نشان داد که جهت‌گيري همنوايي خانواده، رابطه منفي و معناداري با کانون کنترل دروني دارد و آن را به صورت منفي پيش‌بيني مي‌کند. به بيان ديگر، رابطه اين الگوي ارتباطي با کانون کنترل بيروني، مثبت و معنادار است.

تحقيقات انجام شده در زمينه رابطه منبع کنترل با گرايش به تفکر انتقادي
بندورا (2001)، معتقد است که باورهاي کنترلي براي تبيين گرايشات رفتاري ضرورت دارد. پژوهش‌هاي حوزه تفکر انتقادي، به نوعي اين گفته را تأييد مي‌کنند. براي نمونه استوپنيسکي، رينود، دنيلز، هاينز و پري (2008) در مطالعه خود به نقش پيش‌بيني‌کننده کنترل ادراک‌شده تحصيلي بر گرايش به تفکر انتقادي دست يافتند. بدين صورت که دانشجوياني که در اوايل سال تحصيلي، احساس مي‌کنند که کنترل بيشتري بر برون‌دادهاي تحصيلي‌شان دارند، در ادامه سال تحصيلي، تمايل بيشتري به انتقادي فکر کردن از خود نشان مي‌دهند. بنابراين، دانشجوياني که باور دارند مي‌توانند بر نمرات‌شان تأثير بگذارند، به احتمال زياد، تلاش بيشتري براي انتقادي فکر کردن، صرف مي‌کنند. علاوه بر اين، باهادير، سرتل و توران (2014) در تحقيقي که روي 356 دانشجوي داوطلب آزمون استعداد ويژه تربيت بدني انجام دادند، به اين نتيجه رسيدند که رابطه منفي معناداري بين گرايش به تفکرانتقادي و مکان کنترل (دروني ـ بيروني) دانشجويان داوطلب وجود دارد. به عبارت ديگر، ميزان گرايشات به تفکرانتقادي در افرادي که منبع کنترل دروني‌تري دارند، بيشتر از افراد داراي منبع کنترل بيروني است. به همين منوال، يافته‌هاي صفاري نيا و زارع (1391) نيز نشان داد که بين منبع کنترل دانش آموزان تحت آموزش تفکرانتقادي و دانش آموزاني که اين آموزش را نديده‌اند، تفاوت معني داري وجود دارد. اين پژوهشگران گزارش کردند که نمره آزمودني‌هاي گروه آزمايش در آزمون راتر پايين و کمتر از 9 است، بنابراين گروهي که بر اثر آموزش، تفکر انتقادي بالاتر دارند، داراي منبع کنترل دروني‌تري نيز هستند.
علاوه بر موارد مذکور، شواهدي نيز در زمينه رابطه منبع کنترل با مؤلفه‌هاي گرايش به تفکر انتقادي وجود دارد، که در ادامه به آن‌ها مي‌پردازيم.

تحقيقات پيرامون رابطه منبع کنترل و مؤلفه ابتکار
همان‌طور که پيشتر گفته شد، عامل ابتکار، انعکاسي از حقيقت‌جويي، جستجوگري و کنجکاوي است و از نظر مفهومي با خلاقيت رابطه دارد. اصولاً روان‌شناسان معتقدند که افراد خلاق داراي منبع کنترل دروني هستند (چرچيل ، 1976؛ به نقل از قنبري، قنبري، باقريان سرارودي و نادر لرجاني، 1392). در همين راستا، بوگلاف، کرايم و آرتور (2005) در يک فراتحليل، با بررسي تحقيقات انجام شده، پنج بعد از ويژگي‌هاي افراد خلاق را بيان کرده‌اند که يکي از اين ابعاد داشتن منبع کنترل دروني است. به همين منوال، پژوهش‌هاي متعدد رابطه بين منبع کنترل و خلاقيت را مورد بررسي قرار داده‌اند. با اين وجود، پژوهش‌هايي که به بررسي رابطه بين خلاقيت و منبع کنترل در کودکان پرداخته‌اند، نتايج متفاوتي کسب کرده‌اند. در گروهي از آن‌ها رابطه مثبت و معنادار بين خلاقيت و منبع کنترل دروني تأييد شده است (پوفال ـ استروزيک، 1998؛ هنسي، 2003). پانلز و کلاکستن (2008) نيز به رابطه مثبت بين خلاقيت و منبع کنترل اشاره دارند. سيندانه (2011) نيز رابطه مثبت و معناداري را بين کانون کنترل دروني و خلاقيت گزارش کرد. در ايران نيز چندين پژوهش در اين حوزه صورت گرفته است. براي نمونه رشيدي و شهرآراي (1387) در پژوهشي به بررسي رابطه خلاقيت با منبع کنترل در بين دانش آموزان دبيرستاني پرداختند. نتايج اين تحقيق نشان داد که بين نمره منبع کنترل راتر و خلاقيت رابطه عکس وجود دارد. به عبارت ديگر با دروني‌تر شدن منبع کنترل دانش‌آموزان، ميزان خلاقيت آنان افزايش مي‌يابد. در واقع افراد داراي منبع کنترل دروني افراد خلا‌ق‌تري هستند. البرزي، جوکار و خير (1389) در آزمون يک مدل علّي نشان دادند که کنترل ادراک شده و باور به توانايي ـ که به نوعي بيانگر منبع کنترل دروني است ـ به صورت مثبت و معنادار و باور شانس ـ که به نوعي بيانگر منبع کنترل بيروني است ـ به صورت منفي و معنادار، خلاقيت را پيش‌بيني مي‌کنند. همچنين در پژوهشي ديگر، البرزي (1390) دريافت که هرچه افراد منبع کنترل دروني‌تري داشته باشند، خلاقيت بيشتري دارند. علي رغم نتايج مذکور، معدود پژوهش‌هايي (براي مثال بولن و تورنس، 1978) نيز وجود دارد که رابطه معناداري را بين منبع کنترل و خلاقيت گزارش نکرده‌اند. در همين رابطه، ديويس (1975) نيز در پژوهش خود، بين خلاقيت و منبع کنترل ـ چه بيروني و چه دروني ـ ارتباط معناداري پيدا نکرد و دريافت که فرد خلاق نه جهت‌گيري بيروني و نه جهت‌گيري دروني دارد بلکه بدون فشار عوامل، عمل مي‌کند. از طرفي، دسته‌اي از يافته‌هاي پژوهشي نيز رابطه منفي و معناداري را بين کانون کنترل دروني و خلاقيت گزارش کرده‌اند (نيپ و گالدزلا ، 1990). با توجه به اين شواهد متناقض، برخي پژوهشگران (براي مثال کوهن و ادن ، 1974؛ به نقل از پارک ، 2007) با تکيه بر يافته‌هاي خود رابطه بين خلاقيت و منبع کنترل را وابسته به متغيرهايي نظير سن و جنس مي‌‌دانند. و چنين عواملي را دليل اصلي تفاوت در نتايج گزارش مي‌کنند.
بررسي رابطه منبع کنترل با عناصر تشکيل‌دهنده خلاقيت نيز در اين زمينه مي‌تواند روشنگرانه باشد. براي نمونه گلاور و سائوتر (1995)، با استفاده از مقياس کلامي آزمون خلاقيت نتايجي را در خصوص افراد داراي منبع کنترل دروني ـ بيروني گزارش کردند. اين پژوهشگران، مشاهده کردند که افراد داراي منبع کنترل دروني در مقايسه با افراد با جهت‌گيري بيروني، در مقياس‌هاي انعطاف‌پذيري و ابتکار نمرات بالاتري به دست مي‌آورند. در حالي که افراد داراي منبع کنترل بيروني در مقياس بسط، نمرات بالاتري به دست مي‌آورند. ولي هيچ اختلافي در مقياس سيالي بين دروني‌ها و بيروني‌ها وجود ندارد.
علاوه بر تحقيقات حوزه خلاقيت، پژوهش‌هاي ديگري نيز وجود دارد که به نوعي مي‌توان کيفيت رابطه بين منبع کنترل و مؤلفه ابتکار در تفکرانتقادي را از آن‌ها استنباط کرد. براي مثال تحقيقات فرز (1984) نشان داد که افراد با منبع کنترل دروني نسبت به افراد داراي منبع کنترل بيروني، بيشتر به جستجوي اطلاعات مي‌پردازند. همچنين در ديگر پژوهش‌ها (براي مثال سيمز و همکاران ، 1972؛ به نقل از شولتز، 1990) مشخص شده است که افرادي که جهت‌گيري دروني دارند، در موقعيت‌هاي مختلف، اطلاعات بيشتري کسب مي‌کنند و يادگيري زيادتري خواهند داشت. ليبرت و اسپيگر (1990) نيز به اين نتيجه دست يافتند که افراد با منبع کنترل دروني در جستجوي اطلاعات، فعال‌ترند. علاوه بر اين‌ها، بهادير و همکاران (2014) نيز نشان دادند که رابطه معناداري بين کانون کنترل دروني ـ بيروني و مؤلفه‌هاي حقيقت‌جويي و پرسش‌گري گرايش به تفکرانتقادي وجود ندارد.

تحقيقات پيرامون رابطه منبع کنترل و مؤلفه بلوغ فکري
بلوغ يا باليدگي فکري، به عنوان مؤلفه دوم گرايش به تفکر انتقادي محسوب مي‌شود. در بررسي رابطه بين منبع کنترل و بلوغ فکري مي‌توان به تعداد معدودي از شواهد استناد کرد. براي مثال نيوز (1989) بر مبناي يافته‌هاي حاصل از پژوهش خود، اعلام کرد که بين منبع کنترل دروني و استقلال در تصميم‌گيري رابطه معناداري وجود دارد. بر اساس پژوهش‌هاي انجام شده (براي نمونه ليبرت و اسپيگر، 1990)، افراد با منبع کنترل