مرکزي و اساسي زندگي انسان است، نظريه¬هاي زيادي درباره آن ارائه شده است. بيشتر اين نظريه¬ها معتقدند که حالت عاطفي و رفتارهاي انساني بيشتر تحت تأثير باورها و عقايد آنان در مورد خودشان است (فولادچنگ، 1382). از جمله، باورهاي آنها در مورد کنترل آنها بر عملکردشان است. دلايل اهميت منبع کنترل عبارتند از: الف) جستجو و پردازش اطلاعات: افراد با منبع کنترل دروني نسبت به افراد با منبع کنترل بيروني بيشتر به جستجوي اطلاعات مي¬پردازند و در دقت، هوشياري و استفاده از اطلاعات محيطي، بسيار فعال¬تر از افراد با منبع کنترل بيروني هستند. ب) موفقيت: افراد با منبع کنترل دروني بخصوص در وظايف عملي و هوشي داراي موفقيت بالايي هستند. ج) استقلال: افراد با منبع کنترل دروني تمايل دارند که در عين استقلال، در کارها با يکديگر همکاري کنند. همچنين روش اين افراد در زندگي زناشويي، مستقيم، فعال و متمايل به موفقيت است. د) سلامت: راتر در 1957 نشان داد که بين علائم اختلال رواني و منبع کنترل، يک ارتباط خطي وجود دارد. يعني، افرادي که به منبع کنترل دروني معتقدند، نسبت به افراد بيروني علائم کمتري گزارش کردند. ه) جنسيت: دختران در منبع کنترل بيروني¬تر از پسران هستند (راتر، 1957؛ به نقل از عسگري، 1376).
مطالعات گوناگون نشان داده¬اند که افراد داراي کنترل دروني معتقدند که آنها قدرت اثرگذاري بر پيامدهاي رفتاري خود دارند. (فراهاني، 1378). چندين تبيين براي اين يافته کلي وجود دارد. افراد داراي منبع کنترل دروني در مقايسه با افراد داراي منبع کنترل بيروني کارآمدتر ، باپشتکارتر، از لحاظ شناختي، فعال¬تر و قابل¬انعطاف¬¬تر و در يادگيري کارآمدتر هستند. علاوه بر اين، آنها درصدد جمع آوري اطلاعات بيشتري در مقايسه با افراد منبع داراي کنترل بيروني هستند. سعي مي¬کنند با موقعيت خود سازگار شوند و پيامدها را کنترل کنند. براي مثال، در مطالعه¬اي نشان داده شد که افراد داراي منبع کنترل دروني در قياس با افراد داراي کنترل بيروني¬ درباره رويدادهاي سياسي اطلاعات ارزشمندي دارند که مي¬توانند براي رفاه زندگي خود از آنها استفاده کنند (فراهاني، 1378). در مقابل افراد داراي منبع کنترل بيروني معتقدند که آنها کنترل جدي در زندگي ندارند و طبق آن نيز رفتار مي¬کنند (شولتز، 1384).
افراد معتقد به کنترل دروني سعي مي¬کنند حوادث محيطي را تحت کنترل خويش در آورده و هميشه بر اين باورند که وقوع حوادث از کنترل آنها خارج نيست و مي¬توانند بر نحوه وقوع حوادث تاثير داشته باشند. اين افراد هميشه براي تحت کنترل در آوردن حوادث بيروني در تلاشند و خود را در برابر حوادث متعهد مي¬دانند. آنها به دنبال کسب اطلاعات بيشتر و کاربرد مفيد آن در محيط اجتماعي و گرايش بيشتر در پيشرفتهاي تحصيلي و شغلي هستند. از نيروي خلاقيت بيشتري بهره¬مند بوده، در تغييرات اجتماعي مؤثرند. در نهايت اينکه نحوه پاسخ آنها به موقعيت¬هاي تهديدکننده، منطقي¬تر و عاقلانه¬تر است. از طرف ديگر، افرادي که داراي منبع کنترل بيروني هستند، بر اين باورند که وقوع حوادث از کنترل آنها خارج است و حوادث زندگي به وسيله عوامل خارجي کنترل مي¬گردد. لذا تلاشي براي تغيير موقعيت نمي کنند و همواره در انتظار وقوع اتفاقات هستند. آنان در رويارويي با عوامل تهديدگر ناتوان هستند. پژوهشگران (بارون و بيرن ، 1991) بر اين باورند که افراد داراي منبع کنترل بيروني در موقعيتهاي رقابتي بيشتر به تسليم شدن گرايش دارند. افراد بيروني به نشانه¬هايي که از محيط پيرامون برمي¬آيد بيشتر حساس بوده و به آن توجه زيادتري نشان مي¬دهند. در حالي که افراد با منبع کنترل دروني به اين نشانه¬ها، زياد توجه نمي¬کنند يا در برابر آنها واکنشي نشان نمي¬دهند. همچنين، همبسته¬هاي رفتاري کساني که منبع -شان بيشتر دروني مي¬باشد، همانند همبسته¬هاي رفتاري کساني است که انگيزه موفقيت طلبي و پيشرفت در آنها بالاست
(محجوب و ديگران، 1378).

تحقيقات پيشين
در اين بخش از فصل دوم، پيشينه تحقيقاتي مرتبط با پژوهش حاضر مرور خواهد شد. به منظور آشنايي با اين پيشينه تحقيقاتي، ابتدا رابطه بين ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده يعني جهت‌گيري گفت و شنود و جهت‌گيري همنوايي با گرايش به تفکرانتقادي و مؤلفه‌هاي آن (ابتکار، بلوغ فکري و درگيري ذهني) بررسي مي‌شود. در ادامه، تحقيقات انجام شده در زمينه رابطه¬ بين ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده و منبع کنترل مرور خواهد شد. سپس، تحقيقات انجام شده در زمينه رابطه مؤلفه‌هاي گرايش به تفکر انتقادي و منبع کنترل مورد بررسي قرار خواهد گرفت و در نهايت پيشينه پژوهشي موجود، در ارتباط با نقش تعديل‌کنندگي منبع کنترل در رابطه بين ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده و مؤلفه‌هاي گرايش به تفکر انتقادي، مورد کند و کاو قرار خواهد گرفت.

تحقيقات پيرامون رابطه ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده و گرايش به تفکر انتقادي
پيشينه پژوهشي موجود، مملو از پژوهش‌هايي است که به نوعي نقش خانواده و کنش‌‌هاي موجود در آن را در شکل‌گيري تفکر انتقادي شناسايي کرده‌اند. در اين زمينه، پژوهش‌ها شواهدي را در خصوص رابطه بين عوامل خانوادگي نظير وضعيت اقتصادي – اجتماعي، ساختار خانواده، الگوهاي فرزندپروري و ارتباطات درون خانواده، با تفکرانتقادي يا ديگر توانايي‌هاي ذهني و شناختي مرتبط با آن، به دست داده‌اند. براي مثال، پژوهش‌ها (براي نمونه جاويدي کلاته، 1373؛ يزدچي، 1379؛ نوري و معرفاوي، 1382)، رابطه بسياري از اين عوامل خانوادگي را با خلاقيت مورد تأييد قرار داده‌اند. علاوه براين، يافته‌هاي پژوهشي، مستقيماً نقش عناصر موجود در خانواده بر تفکرانتقادي را مورد تأييد قرار داده‌اند. به عنوان نمونه حنيفي، حيدري تفرشي و سوهاني (1391) در پژوهشي با عنوان «تأثير برنامه‌هاي آموزش خانواده بر تقويت تفکر انتقادي
دانش آموزان دوره ابتدايي شهر تهران» به اين نتيجه رسيدند که برنامه‌هاي آموزش خانواده در بهبود تفکرانتقادي، پرسشگري، جستجوگري، و قدرت استدلال دانش‌آموزان مؤثر است.
الگوهاي ارتباطي درون خانواده، عنصر خانوادگي است که در پژوهش حاضر مورد توجه بوده است. بخشي از شواهد حمايت‌گر براي رابطه اين عنصر خانوادگي و تفکرانتقادي را مي‌توان به کمک پژوهش‌هايي که نقش چنين الگوهاي ارتباطي را در ديگر بافت‌ها مد نظر قرار داده‌اند، فراهم ساخت. براي نمونه پاک‌مهر، جعفري ثاني، سعيدي رضواني و کارشکي (1391) در پژوهشي که با هدف بررسي نقش کيفيت تدريس اساتيد و مؤلفه‌هاي آن در توسعه تفکر انتقادي دانشجويان، صورت دادند، به اين نتيجه دست يافتند که از بين مؤلفه‌هاي چهارگانه کيفيت تدريس (طرح درس، اجراي تدريس، ارزشيابي تدريس، روابط بين فردي)، ارتباطات بين فردي مؤثر بيشترين رابطه را با تفکر انتقادي داشت. افزون براين، برخي پژوهشگران نيز تأثير افزايشي آموزش الگوهاي ارتباطي مناسب مثل گفت‌ و گو و فعاليت همکارانه و مشارکتي را در ارتقاء سطح تفکرانتقادي افراد نشان داده‌اند. در اين راستا، حاج‌حسيني، مهران، ماهروزاده و دلاور (1391) تأثير آموزش گفت‌ و گو محور بر تفکرانتقادي دانشجويان را مورد بررسي قرار دادند. نتايج تحقيق اين پژوهشگران نشان داد که آموزش از طريق دو شيوه گفتگو محور (بحث گروهي و روش سقراطي) در بهبود هفت عنصر گرايش به تفکر انتقادي(تحليل‌گرايي، فراخ انديشي، اعتماد به توانايي تفکرانتقادي خود، جستجوي حقايق و پختگي در قضاوت، خود ارزيابي و توسعه عادت) مؤثر است. ويرسما (2000) نيز تأثير يادگيري همکارانه در کلاس را بر رشد تفکر انتقادي گزارش کرد. در پژوهشي مشابه، حسيني (1388) در تحقيقي که با استفاده از يک طرح آزمايشي انجام داد، نشان داد که گروهي که به شيوه يادگيري مشارکتي آموزش ديده‌اند از مهارت‌هاي تحليل انتقادي بيشتر برخوردار هستند. نوحي و عباس‌زاده (1392) نيز در يک بافت بيمارستاني، نشان دادند که آموزش از طريق شيوه‌هاي مبتني بر گفتگو و مشارکت، به افزايش سطح مهارت‌هاي تفکر انتقادي کارآموزان پرستاري مي‌انجامد. علاوه بر مواردي که ذکر شد، ريگو و هالپرن (2006) در تحقيقي که در مورد دانشجويان دانشگاه آبرن در ارتباط با موانع گرايش به تفکر به صورت انتقادي انجام دادند، دريافتند که افرادي که عادت کرده‌اند به آن‌ها گفته شود چه کاري را چه زماني انجام دهند و قدرت تصميم¬گيري ندارند و يا کساني که از افراد صاحب نظر و قدرتمند پيروي مي‌کنند گرايش چنداني به تفکرانتقادي ندارند. يافته‌هاي کورش نيا و لطيفيان (1390 الف و ب) نيز رابطه الگوهاي ارتباطي خانواده (گفت و شنود و همنوايي) با تفکرانتقادي دانشجويان را مورد تأييد قرار مي‌دهد. لازم به ذکر است که الگوي مفهومي مورد استفاده پژوهشگران مذکور براي سنجش گرايش‌هاي تفکر انتقادي تا حدودي متفاوت با تحقيق حاضر الگوي ريکتس (2003) بود.
در مجموع مي‌توان گفت که نتايج پژوهش‌هاي صورت گرفته به نوعي حاکي از اثرات بافت و محيط خانواده بر تفکر انتقادي افراد است. در ادامه به صورت جزئي‌تر، تأثير عوامل خانواده ـ به ويژه الگوهاي ارتباطي خانواده ـ بر مؤلفه‌هاي تفکرانتقادي مورد بررسي قرار مي‌گيرد.

تحقيقات در زمينه رابطه ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده و مؤلفه ابتکار
پژوهش‌هاي پيشين به طرق مختلفي نقش رفتارهاي اعضاء خانواده در رشد مؤلفه ابتکار را مورد حمايت قرار مي‌دهند. در اين رابطه، پينتريچ و شانک (2002) در نتيجه‌گيري از تحقيقات صورت گرفته اذعان دارند که والديني که يک محيط گرم، پاسخگو و حمايت‌گرانه را در محيط خانه فراهم مي‌آورند، اکتشاف را تشويق، کنجکاوي را تحريک و رشد شناختي فرزندانشان را سرعت مي‌بخشند.
از بين توانايي‌هاي شناختي، خلاقيت بيشترين ارتباط مفهومي را با مؤلفه ابتکار دارد. به نحوي که ابتکار معمولاً به عنوان يکي از عناصر تشکيل‌دهنده خلاقيت نيز شناخته مي‌شود. در بررسي زمينه‌هاي بروز خلاقيت و ابتکار، يافته‌هاي پژوهشي حکايت از اهميت خانواده در پرورش خلاقيت کودکان و نوجوانان دارد. براي مثال جاويدي کلاته (1373)، پژوهشي تحت عنوان «بررسي رابطه جوّ عاطفي خانواده با خلاقيت کودکان» انجام داد. در اين تحقيق، از يک طرف وجود رابطه مستقيم بين جوّ دموکراتيک خانواده با خلاقيت کودکان مورد تأييد قرار گرفت. از طرف ديگر، بين جوّ خانوادگي توأم با آزادي مطلق و خلاقيت رابطه‌‌ معناداري مشاهده نشد. علاوه براين، نتايج نوري و معرفاوي (1382) نشان داد که از بين عوامل خانوادگي، عامل مرزهاي طبيعي ـ طبق تعريف، وجود مرزهاي طبيعي در خانواده امکان ارتباط متقابل سالم و سازنده بين فرزندان و ديگر اعضاي خانواده را ميسر مي‌‌سازد ـ با عنصر ابتکار پرسشنامه خلاقيت رابطه مثبتي دارد. از طرفي عامل سلسله مراتب قدرت خانواده با خلاقيت و ابعاد خلاقيت رابطه معناداري نداشت. در تقابل با نتيجه مذکور، يزدچي (1379) در پژوهشي تحت عنوان «بررسي و تبيين سهم عوامل مؤثر در پرورش خلاقيت دانش‌آموزان دوره متوسطه نظري شهر اصفهان» به اين نتيجه رسيد که عوامل مربوط به ساخت خانواده با خلاقيت رابطه معناداري ندارد.
علاوه بر موارد فوق، پژوهش‌هايي نيز وجود دارد که نقش الگوهاي ارتباطي و به طور خاص الگوهاي ارتباطي خانواده در زمينه ابتکار و خلاقيت را به محک پژوهش گذاشته‌اند. براي مثال چارلز و رانکو (2004) در تحقيقي که روي نوجوانان انجام دادند دريافتند که در ارتباط با الگوهاي ارتباطي، بين گفت و شنود و خلاقيت رابطه مثبت و معناداري وجود دارد، اما بين جنبه همنوايي و خلاقيت رابطه‌ معناداري وجود ندارد. حاجي زاده، رفاهي، تابع بردبار و حقيقي (2012) نيز در بررسي رابطه بين الگوهاي ارتباطي خانواده با خلاقيت در دانش‌آموزان پسر پيش‌دانشگاهي شهر بندرعباس نشان دادند که بين جهت‌گيري گفت و شنود خانواده و خلاقيت رابطه مثبتي وجود دارد. حال آنکه همنوايي خلاقيت را پيش‌بيني نمي‌کند. از طرفي، آرون (1992) در تحقيق خود رابطه معناداري بين خلاقيت و الگوهاي ارتباطي پيدا نکرد. در موارد ديگر، رابطه بين الگوهاي ارتباطي خانواده با خلاقيت در زمينه‌هاي عاطفي و اجتماعي نيز مورد تأييد قرار گرفته است. براي نمونه صبري، البرزي و بهرامي (1392) در پژوهشي با عنوان «رابطه الگوهاي ارتباطي خانواده، هوش هيجاني و خلاقيت هيجاني در دانش‌آموزان دبيرستاني»، نشان دادند که رابطه معناداري بين ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده و خلاقيت هيجاني وجود دارد. بدين نحو که بين بعد گفت و شنود و خلاقيت هيجاني، رابطه مثبت و معنادار و بين بعد همنوايي و خلاقيت هيجاني رابطه منفي و معنادار وجود دارد. نتيجه تحليل رگرسيون نيز نشان داد که فقط بعد گفت و گو قادر به پيش بيني خلاقيت هيجاني و هوش هيجاني است. در امتداد اين مسير تحقيقاتي، حسن زاده و يوسفي (1392) نيز رابطه بين الگوهاي ارتباطي خانواده و خلاقيت اجتماعي دانش‌آموزان را مورد بررسي قرار دادند. يافته‌هاي محققان مذکور حاکي از آن است که جهت‌گيري گفت و شنود خانواده پيش‌بيني کننده مثبت و معنادار خلاقيت اجتماعي است و جهت‌گيري همنوايي خانواده نيز پيش‌بيني کننده منفي و معنادار خلاقيت اجتماعي مي‌باشد. همچنين، در بررسي رابطه الگوهاي ارتباطي با ابعاد خلاقيت اجتماعي، مشخص شد که الگوي گفت و شنود با ابتکار و سيالي رابطه مثبت دارد و بالعکس، الگوي همنوايي با ابعاد ابتکار و سيالي رابطه منفي دارد.
کورش‌نيا و لطيفيان (1390 الف و ب) در دو پژوهش، رابطه بين الگوهاي ارتباطي خانواده با مؤلفه‌هاي تفکر انتقادي را مورد بررسي قرار دادند. همان طور که پيشتر اشاره شد، پژوهشگران مذکور از الگوي متفاوتي جهت سنجش گرايش‌هاي تفکرانتقادي استفاده کردند. در پژوهش کورش‌نيا و لطيفيان (1390 الف و ب) بعد حقيقت‌جويي تفکرانتقادي را مي‌توان معادل مؤلفه ابتکار در پژوهش حاضر تلقي کرد. در هر دو تحقيق، نتايج مربوط به بررسي رابطه الگوهاي ارتباطي خانواده با اين بعد، نشان داد که جهت‌گيري گفت و شنود قادر به پيش‌بيني حقيقت‌جويي نيست. اما جهت‌گيري همنوايي به صورت منفي و معناداري حقيقت‌جويي را پيش‌بيني مي‌کند.

تحقيقات در زمينه رابطه ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده و بلوغ فکري
شواهد پژوهشي اندکي وجود دارد که به طور مستقيم رابطه ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده و مؤلفه بلوغ فکري را مورد حمايت قرار داده‌ باشند. بيشتر پژوهش‌هاي موجود، عمدتاً تأثيري را که ابعاد الگوهاي ارتباطي مي¬تواند بر عملکردهاي عاقلانه و پخته افراد در موقعيت‌هاي پيچيده و بغرنج و يا مستلزم واکنش مناسب داشته باشد، مورد توجه قرار داده‌اند. برخي پژوهش‌ها نيز رابطه ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده با بلوغ هيجاني يا عاطفي را منعکس مي‌سازند.
اتخاذ سبک‌‌هاي مقابله‌اي مناسب، مي‌تواند انعکاسي از عملکرد عاقلانه يک فرد باشد. طاهري، زندي قشقايي و هنرپروران (1391) در پژوهش خود، به بررسي رابطه ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده با سبك¬هاي مقابله‌اي دانشجويان پرداختند. مطابق با يافته‌هاي اين پژوهشگران، جهت‌گيري گفت و شنود رابطه مثبت با سبك‌هاي مقابله‌اي مسأله‌مدار و رابطه منفي با سبک مقابله اجتنابي دارد. در نقطه مقابل، جهت‌گيري همنوايي رابطه مثبتي با سبك مقابله‌اي هيجان مدار دارد و با سبک مسأله‌مدار رابطه معناداري ندارد. تمايزيافتگي خود که اشاره به «توانايي يک شخص در حفظ فرديت و استقلال خود در روابط صميمانه با ديگران دارد و بيانگر توانايي در ايجاد تعادل بين عقل و هيجان» است، متغير ديگري مي باشد که نقش ابعاد الگوهاي ارتباطي در تحول آن مورد بررسي قرار گرفته است. در اين رابطه، نتايج تحقيق لطيفيان و فخاري (1393) نشان داد که ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده، تمايزيافتگي خود را در نوجواني جهت مي‌دهند. لازم به ذکر است که در پژوهش مذکور، رابطه ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده با ابعاد سازه تمايزيافتگي خود (مشتمل بر سه عامل جايگاه من، واکنش‌پذيري هيجاني و آميختگي با ديگران) مورد تحليل قرار گرفت. به طور خاص و در ارتباط با پژوهش حاضر، عامل «جايگاه من »، بيشترين ارتباط را با مؤلفه بلوغ فکري مي‌تواند داشته باشد. عامل «جايگاه من» به معناي داشتن حس روشني از «خود» و استقلال در افکار و باورهاست (ميزر ، 2011؛ به نقل از لطيفيان و فخاري، 1393). مطابق با يافته‌هاي لطيفيان و فخاري (1393)، جهت‌گيري گفت و شنود رابطه مثبت و جهت‌گيري همنوايي رابطه منفي با عامل جايگاه من سازه تمايزيافتگي خود دارد. لازم به ذکر است که در مقايسه با ساير عوامل، جايگاه من قويي‌ترين رابطه را با ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده داشت.
در ادبيات علمي روان‌شناسي، هوش هيجاني سازه‌اي است که ميزان بالاي آن بيانگر بلوغ هيجاني افراد است. چندين پژوهش نيز نقش الگوهاي ارتباطي خانواده در افزايش هوش هيجاني فرزندان را مورد پژوهش قرار داده‌اند. تجلي و لطيفيان (1387) در بررسي رابطه ابعاد الگوهاي ارتباطي خانواده با هوش هيجاني نشان دادند که اين الگوها قادر به پيش‌بيني هوش هيجاني دانش‌آموزان هستند. بدين صورت که جهت‌گيري گفت و شنود خانوده پيش‌بيني‌کننده مثبت و جهت‌گيري همنوايي، پيش‌بيني‌کننده منفي هوش هيجاني بود. همچنين رحيمي و يوسفي (1389) نيز نقش الگوهاي ارتباطي خانواده در همدلي و خويشتن‌داري را به عنوان دو مؤلفه اساسي هوش هيجاني ـ فرزندان بررسي کردند. يافته‌هاي رحيمي و يوسفي (1389) نشان داد که گفت و شنود خانواده، پيش‌بيني‌کننده مثبت و همنوايي پيش‌بيني کننده منفي هر دو بعد همدلي و خويشتن‌داري مي‌باشند.
يافته‌هاي کورش‌نيا و لطيفيان (1390 الف و ب) در زمينه رابطه ابعاد الگوهاي