. به طورمثال انجمن تفکرانتقادي (به نقل از اشنايدر ، 2008) تفکر انتقادي را فرآيند نظم دادن فکورانه، مفهوم سازي فعالانه و ماهرانه، کاربست، تحليل، ترکيب، ارزيابي اطلاعات جمع¬آوري شده يا توليد شده به
وسيله¬ي مشاهده، تجربه، تأمل، استدلال و يا ارتباطات به عنوان راهنما براي نظر و عمل تعريف کرده است. بر طبق ديدگاه هالپرن (2007) تفکرانتقادي استفاده از مهارت¬هاي شناختي است که احتمال نتايج مطلوب را افزايش مي¬دهد و از آن براي توصيف تفکري که هدفمند، دليل¬مند و مبتني بر هدايت است، استفاده مي¬شود. در اين جا هدف، شامل حل مسئله، استنتاج، فرمول¬بندي، برآورد احتمالات و تصميم¬گيري مي¬باشد. روانشناسان روانشناختي، تفکرانتقادي را تصميم¬گيري و قضاوت مي¬دانند (گلانسر، شوارز، و بارچ ، 2007). تفکر انتقادي، تفکري مستدل و منطقي است که بر تصميم¬گيري در خصوص آنچه مي¬خواهيم انجام دهيم يا باور داشته باشيم، متمرکز مي¬شود (انيس (1987). برونينگ، اسکورا و نوربي (2004) تفکرانتقادي را استفاده از دانش ، استنتاج (نتيجه¬گيري از حقايق)، تفکر قياسي و استقرايي (استفاده از قوانين منطقي ) و فراشناخت (آگاهي، خود تنظيمي و فرآيندهاي شناختي ) مي¬دانند.
مؤلفه هاي تفکر انتقادي
تفکرانتقادي از دو مؤلفه تشکيل شده است‌: مهارت¬هاي شناختي و گرايش¬ها¬ (بروکفيلد ، 1987؛ انيس ، 1987، فاسيونه،1990؛ پل،1990؛ سيگل ، 1988). اولين مؤلفه تفکر انتقادي شامل مهارت‌هاي شناختي¬است که شامل مهارت‌هاي تفکر سطح بالا، حل مسأله، فراشناخت و تفکر تاملي است (انيس، 1987؛ فاسيونه، 1990). مهارت‌هاي سطح بالا عمدتاً بيشتر مترادف با مهارت¬هاي تفکرانتقادي به کار مي‌رود و در برخي منابع با مهارت حل مسأله ترکيب شده و در مجموع مهارت‌هاي شناختي را شکل مي¬دهند. دومين مؤلفه تفکرانتقادي يا گرايش‌ها¬¬¬¬ بيشتر شامل ابعاد عاطفي ¬است (بروکفيلد،1987؛ انيس، 1985؛ فاسيونه، 1990؛ هالپرن،1993؛ پل،1990؛ سيگل،1998). بعد عاطفي شامل احساسات‌، عواطف، نگرش‌ها، عادات ذهني و ويژگي‌هاي شخصي است (واکر ، 1985).

مهارت هاي تفکر انتقادي
در تعريف مهارت¬هاي تفکرانتقادي بيشتر بر مهارت¬هاي شناختي افراد تأکيد مي¬شود(کاستا و لاوري ، 1989؛ انيس، مولر و هوپر ، 1990). به عبارتي ديگر، يکي از عناصر اصلي تفکرانتقادي، مهارت¬هاي شناختي است که به کمک آن¬ها، تفکر انتقادي عملي مي¬شود. به نظر فاسيونه (2006) مهارت¬هاي شناختي شامل تفسير، تحليل، ارزيابي، استنباط، توضيح و خودتنظيمي هستند. در تفسير به درک و اظهار معاني يا درجه اهميت دامنه¬ي وسيعي از تجارب، داده¬ها، عقايد و ملاک¬ها پرداخته مي¬شود. تحليل به مشخص کردن مفاهيم، توضيحات و سؤالات مربوط مي¬شود. بدين ترتيب، مقاصد و نتايج واقعي اظهارات برجسته
مي¬شوند. ارزيابي به ارزيابي شايستگي اظهارات، ادراکات، تجارب و قضاوت¬هاي ديگران اشاره دارد و به نقاط قوت و ضعف تفسيرها و همچنين، شايستگي منابع اطلاعاتي آنها مي¬پردازد ( نقل از حاتمي، 1386). استنباط به معناي تشخيص دادن عناصر و شواهد مطمئن براي نتيجه گيري است. توضيح يعني، توانايي بيان اينکه چگونه به يک قضاوت دست مي¬يابيم و چگونه مي توانيم يک راه حل متقاعد کننده ارائه کنيم. خودتنظيمي، اشاره به خودآگاهي و کنترل فعاليت شناختي دارد که در يک فعاليت مورد استفاده قرار مي¬گيرد ( فاسيونه، 2006).
باير (1985) مهارت¬هاي تفکرانتقادي را به شرح روبرو بيان مي¬کند: تشخيص بين واقعه¬هاي قابل اثبات و داعيه¬هاي ذهني، تشخيص اطلاعات، ادعاها و استدلال¬هاي معتبر از نامعتبر، تعيين درستي واقعي يک اظهارنظر، تعيين معتبر بودن يک منبع اطلاع، مشخص کردن ادعا و مباحث مبهم، مشخص کردن خطاهاي منطقي، تشخيص سوگيري¬ها، مشخص کردن پيش فرض-هاي اعلام نشده، تشخيص ناهمخواني¬هاي منطقي در يک استدلال، تعيين نقاط قوت يک مبحث و يا ادعا.
همانطور که پيش از اين اشاره شد تفکرانتقادي در کنار مؤلفه مهارت¬ها، شامل مؤلفه گرايش¬ها و تمايلات نيز مي¬باشد. در ادامه، به توضيح اين مؤلفه از تفکرانتقادي پرداخته مي¬شود.

گرايش به تفکر انتقادي
نظريه پردازان در زمينه تفکر به طور کلي بر وجود يک تمايل خاص براي متفکرين انتقادي توافق دارند. مفهوم¬گرايش شامل¬ يک نگرش ¬انتقادي و تعهد براي فعاليت بر پايه اين نگرش مي¬باشد (کوروس ،2002). متخصصان بيان مي¬کنند که مهارت در تفکرانتقادي به طور يقين سازگار با ميل دروني براي تفکر مي¬باشد. اين ميل، انگيزش دروني سازگار براي درگير شدن در مسائل و تصميم¬گيري به وسيله بکارگيري مهارت¬هاي تفکرانتقادي را شامل مي¬شود. جان ديويي اين گونه جنبه¬هاي گرايشي از تفکر را به عنوان نگرش¬هاي شخصي توصيف کرده است (فاسيونه، فاسيونه و گيانکارلو ، 2001). هالپرن (1999) نيز اين آمادگي و گرايش را با نظام اخلاقي متفکرانتقادي همراه دانسته و معتقد است افرادي که در فکرکردن تنبل يا بي دقت هستند، ممکن است داراي گنجينه اي از مهارت¬هاي تفکر باشند؛ ولي تمايل يا گرايش کافي براي کاربست آنها نداشته باشند.
پل و الدر (2003) هفت ويژگي گرايش به تفکرانتقادي را شناسايي کرده¬اند که عبارتند از فروتني عقلاني، شجاعت عقلاني، همدلي عقلاني، انسجام عقلاني، پشتکار عقلاني، اعتماد عقلاني به استدلال و استقلال عقلاني. فروتني عقلاني به معناي آگاهي از محدوديت¬هاي دانشي، سوگيري¬هاي شخصي، پيش داوري-ها، محدوديت¬هاي ديدگاهي و گستره¬ي ناداني است. شجاعت عقلاني بيانگر آگاهي نسبت به مواجهه صادقانه با بيان ايده¬ها، عقايد و ديدگاه¬ها است. همدلي عقلاني که از ديگر ويژگي¬هاي گرايش به تفکرانتقادي است، به اين امر اشاره دارد که فرد بتواند خود را جاي ديگران بگذارد. انسجام عقلاني يعني اينکه تفکر فرد براي خودش و در برابر ديگران يکسان باشد. پشتکار عقلاني، گرايش به کار مداوم و خستگي ناپذير براي حل مشکلات است. اعتقاد عقلاني به استدلال منجر به استفاده از فرآيندهاي منطقي و عقلاني در امور مي¬شود و از اين رو، براي قضاوت در خصوص پذيرش يا رد عقايد به اين ويژگي نياز است. استقلال فکري به انگيزش دروني فرد مبتني بر آرمانهاي انديشه و داشتن ارزش¬ها بر مي¬¬¬گردد و باعث
مي¬شود فرد اجازه کنترل ذهن خويش را به ديگران نسپارد (نوشادي، 1389).

انيس (2001) گرايش¬هاي متفکران انتقادي ايده آل را اين چنين مطرح مي¬نمايد: آنها سعي مي¬کنند که باورها و گمان-هايشان درست باشد، به بيان يک قضيه يا وضعيت به طور صادقانه و دقيق توجه داشته باشند، همچنين سعي مي¬کنند حرمت و ارزش اشخاص را حفظ کنند.
پژوهشگران و نظريه پردازان ديگر هفت حوزه گرايش¬هاي عمده تفکرانتقادي را کنجکاوي ، پختگي در قضاوت ، حقيقت-جويي ، اعتماد به توانايي تفکرانتقادي خود ، تحليل گري ، نظام¬مندي وگشوده¬ذهني مي¬دانند (فاسيونه، فاسيونه، فاسيونه،1992؛ فاسيونه، گيانکارلو، فاسيونه و گينن، 1995؛ گيانکارلو و فاسيونه، 2001). حقيقت¬جويي از ابتدايي ترين گرايش¬هاي تفکرانتقادي است. افراد متمايل به جستجوي حقايق، شجاعت پرسيدن سؤالات و مسائل را دارند. اين دسته از افراد در جستجوي اطلاعات و آگاهي¬هاي درست هستند، حتي اگر از عقايد قبلي آنها حمايت نکند (فاسيونه و همکاران، 2001). گشوده¬ذهني دومين گرايش تفکرانتقادي است. افراد با ذهن باز در برابر عقايد مختلف صبور هستند. به حقوق ديگران در داشتن عقايد مختلف احترام مي¬گذارند و با صبر و شکيبايي به شنيدن و درک عقايد آنها مي پردازند. گشوده ذهني يکي از حساس¬ترين عناصر شهروندان کثرت گرا است. در جوامعي که فرهنگ¬هاي متعددي وجود دارد، افراد براي درک سبک¬هاي متفاوت زندگي و عقايد يکديگر، بايد ذهني گشوده داشته باشند (فاسيونه و فاسيونه، 2007). گرايش ديگر در تفکر انتقادي، تحليل¬گري است. افراد با گرايش به تحليل¬گري به بررسي هوشيارانه مسائل مي پردازند و از استدلال¬ها و راه حل¬ها با توجه به منابع موثق براي حل مسائل و موقعيت-هاي چالش برانگيز استفاده مي¬کنند. اين افراد گرايش به آگاهي از مسائل و مشکلات دارند و در برابر مسائل و مشکلات شخصي استقامت مي¬کنند (فاسيونه و همکاران، 2001). از ديگر تمايلات افراد داراي تفکر انتقادي، نظامندي ¬است. افراد با تمايل به سازماندهي و نظم دهي، هنگامي بررسي و جستجوهاي خويش يک راهبرد منظم را در پيش مي¬گيرند و به گونه¬اي سازمان يافته به نکات مسائل مختلف توجه مي¬کنند. بدين ترتيب، اين افراد از تمرکز بالايي برخوردارند (به نقل برجعلي لو، 1386). اعتماد به توانايي تفکرانتقادي خود، پنجمين گرايش به تفکرانتقادي از نظر فاسيونه و همکاران (2001) است. افراد در اين سطح به توانايي¬هاي خود اطمينان دارند و تمايل به ارزيابي و بررسي استدلال¬هاي مختلف دارند. بر اساس حقايق و يافته¬هاي موثق و مستند به قضاوت مي¬پردازند و ديگران براي تصميم¬گيري به آنها مراجعه مي-کنند. ششمين گرايش و تمايل تفکر انتقادي، کنجکاوي است. افراد با اين نوع گرايش، تمايل دارند آگاهي¬هاي خود را به روز نمايند و از اينکه بدانند امور مختلف چگونه عمل مي-کنند، لذت مي برند. آخرين و مهمترين گرايش¬ به تفکرانتقادي از نظر فاسيونه و همکارانش (2001) پختگي در قضاوت است. پختگي و رشد در قضاوت، هنگامي حاصل مي¬شود که قضاوت¬ها و ارزيابي¬هاي متفکرانه همراه با رشد شناختي باشد. قضاوت¬هاي متفکرانه همراه با معيارهايي است. بدين معني، افراد با اين نوع تمايل،¬ به قضاوت و ارزيابي با استفاده از ملاک ها و معيارها توجه دارند و همچنين آمادگي براي روبه رو شدن با مشکلات را دارند. اين افراد علت ايجاد مشکلات را ساختار غلط مسائل مي¬دانند (به نقل از مظفري، 1387).
در پژوهش حاضر سه گرايش «ابتکار» ، «بلوغ فکري» و «درگيري ذهني» مدنظر قرارگرفته شده که بر اساس ارزيابي مجدد گروهي از پژوهشگران از هفت گرايش تفکرانتقادي که فاسيونه (1990) در گزارش دلفي ارائه کرده بود توسط ريکتس (2003) به¬دست آمده است. «ابتکار» زمينه¬ي فرد را براي جستجوي حقيقت نشان مي¬دهد. يعني، فرد چقدر کنجکاو است که حقيقت را بداند. «بلوغ فکري» فرد

نشان مي¬دهد که او از پيچيدگي مسائل واقعي آگاه است و مي-داند که ممکن است براي يک مسئله بيش از يک راه حل وجود داشته باشد. فرد داراي بلوغ فکري به نسبت به ديدگاه¬هاي ديگران ذهن گشوده¬اي دارد و نسبت به زمينه¬ي فکري خود و ديگران آگاهي دارد. «درگيري ذهني» نشان مي¬دهد فرد به چه ميزان در جستجوي فرصت¬هايي است که بتواند به استدلال بپردازد و هم چنين اطمينان فرد به توانايي خود در استدلال را نشان مي¬دهد (ريکتس، 2003).
همانطور که در فصل يک گفته شد، به نظر مي¬رسد جهت-گيري در گفت و شنود و همنوايي خانواده بر تفکرانتقادي فرزندان و گرايش آنها به آن تأثير دارد. در ادامه، مفاهيم خانواده، الگوهاي ارتباطي خانواده و ابعاد آن مورد بررسي قرار مي¬گيرند.

تعريف خانواده
کارشناسان به طور روز افزوني خانواده را به صورت گروهي از افراد صميمي تعريف مي¬کنند که داراي گذشته و آينده¬اي مشترک هستند و پيوندهاي قوي عاطفي و وفاداري و حسي از هويت گروهي و تعهد دارند (فيتزپاتريک، a2004؛ نوللر و فيتزپاتريک، 1993، به نقل از کوئرنر و فيتزپاتريک، c2002). نظريه¬ي سيستم¬هاي خانوادگي، خانواده را نظامي مي¬داند که هر بخش آن بر بخش¬هاي ديگر تأثير گذاشته و از ¬آن ها تأثير مي پذيرد (کلين و وايت ،1996؛ به نقل از سيگلمن و شيفر ، 1999). بر اين مبنا، ساماني (2005) خانواده را سيستمي پويا تعريف مي¬کند که شامل چند عنصر (حداقل دو نفر) با رابطه¬اي ويژه (که سيستم خانواده را از سيستم¬هاي ديگر متمايز مي¬کند) و توليداتي ويژه در بافتي معين است. برونفن برنر ، در رويکرد بوم شناختي خود (1979، 1995، به نقل از سيگلمن و شيفر، 1999) خانواده سيستمي در نظر
مي¬گيرد که درون سيستم¬هاي اجتماعي بزرگتر همچون محله، جامعه، خرده فرهنگ و فرهنگ هاي وسيع¬تر قرار گرفته و از آن ها تأثير مي¬پذيرد.
استو (2005)، علاوه بر سيستم¬هاي ارزشي- عقيدتي که خانواده¬ها را در محيط اجتماعي آنها تعريف مي¬کنند، خانواده¬ها از لحاظ مجموعه¬هاي ثابت انتظارات، عقايد و هنجارهايي که در بين اعضاي آنها مشترکند، نيز از يکديگر متمايز هستند. اين مجموعه¬هاي ثابت انتظارات، عقايد و هنجارها با «جهان¬بيني» يا ديدگاه مشترک اعضاي خود نسبت به دنيا (هس و هندل 1959؛ به نقل ¬از بکستر، بايلوند، ايمس و شيو ، 2005؛ ريس، 1981؛ به نقل از کوئرنر و فيتزپاتريک،a 2002)، «الگوهاي خانوادگي » (ريس، 1981؛ به نقل از کوئرنر و فيتزپاتريک،a 2002) يا طرحواره¬ها (فيتزپاتريک و ريچي، 1994) گفته مي¬شوند.
تأثير الگوي¬هاي خانوادگي بر رفتارهاي فرد در هيچ حيطه¬اي به اندازه¬ي حيطه رفتارهاي ارتباطاتي نيست (فيتزپاتريک و ريچي،1994؛ برگر و لاکمن، 1967، برلسون، دليا و اپلگيت ، 1995، مک لئود و چفي، 1972، ريس ، 1981، ريچي و فيتزپاتريک،1990 به نقل از کوئرنر و فيتزپاتريک، a2002 ؛ به نقل از کورش نيا، 1385).

مفهوم ارتباطات
تعريف دقيق ارتباطات بسيار مشکل است. (هوللي، کلبرز، 1998؛ به نقل از هارجيه و ديکسون ، 2004). دليل اين مشکل را دامنه¬ي گسترده¬ي رفتارهايي مي¬دانند که مي¬توانند تحت اين عنوان گنجانده شوند. بروکس و هيث ،1993، به نقل از هارجيه و ديکسون، 2004، ارتباطات بين فردي را فرايندي تعريف مي¬کنند که افراد به وسيله¬ي آن اطلاعات، افکار و احساسات خود را از طريق رد و بدل پيام¬هاي کلامي و غيرکلامي با يکديگر در ميان مي¬گذارند. اکثر نظريه پردازان ارتباطات انساني را هرگونه خلق نماد در
ارتباط بين افراد به صورتي که ديگران بتوانند به اين نمادها توجه کنند و معناي آنها را بفهمند، تعريف
مي¬کنند (فيتزپاتريک و ريچي، 1994). در نتيجه، در حداقل ممکن، نظريه¬هاي ارتباطاتي بايد مشتمل باشند بر نمادها، فرايندهايي شناختي که نمادها به وسيله¬ي آنها ايجاد و تعبير و تفسير مي¬شوند و قواعدي اجتماعي که بر روابط نمادها و مرجع¬هاي خود حاکم هستند(کوئرنر و فيتزپاتريک، c2002 ؛ به نقل از کوروش نيا،1385).

مفهوم ارتباطات خانواده
از ربع آخر قرن بيستم، فعالان در زمينه¬ي ارتباطات بين فردي توجه خود را معطوف به مطالعه¬ي نحوه¬ي ارتباطات موجود در روابط مختلف کرده¬اند. يکي از اين روابط، رابطه هاي موجود در خانواده است. خانواده از بسياري جهات براي ارتباطات انساني بافتي منحصر به فرد است. به جاي معرفي استعاره وار خانواده به عنوان يک سيستم يا يک گروه پردازش اطلاعات يا مجالي براي بده بستان اجتماعي بين اعضاي آن، بسياري از متخصصان خانواده را به عنوان نوعي مکالمه و گفت و شنود معرفي مي¬کند
(فيتزپاتريک، 2004). ارتباطات خانواده شيوه¬ايست که از طريق آن اطلاعات کلامي و غيرکلامي بين اعضاي خانواده رد و بدل مي¬شود (اپستين و همکاران ،1993 ؛ به نقل از پيترسون و گرين ، 1999) و فرزندان به وسيله¬ي آن نحوه¬ي ارتباط برقرار کردن با ديگران، تعبير و تفسير کردن رفتارهاي آنها، به شيوه¬ي
خاصي در روابط خود با آنها عمل کردن و تجربه¬ي عواطف را ياد مي¬گيرند. انگيزه¬ها و شيوه¬هاي ارتباطاتي والد – فرزندي مدلي از رفتار را فراهم مي آورد که به مهارت¬ها و رفتارهاي ارتباطاتي فرزندان شکل
مي¬دهد. بعضي از متخصصان به محيط¬هاي ارتباطات خانواده به صورت طرحواره نگاه مي¬کنند. اين طرحواره¬ها ساختارهاي دانشي هستند که نشان از دنياي درون خانواده دارند و براي تعبير و تفسير اينکه اعضاي خانواده چه مي¬گويند و چه مي¬کنند، مبنايي فراهم مي¬آورند. هر طرحواره شامل مجموعه¬اي از عقايد، نگرش¬ها و فلسفه¬ها در مورد زندگي خانوادگي است و هر کدام به وسيله¬ي رفتارهاي ارتباطاتي بسيار خاصي مشخص مي¬شود. طرحواره¬هاي ارتباطات خانواده توجه، ادراک، حافظه¬ي پيام¬ها، برداشت¬هاي ارتباطاتي ناشي از رفتارهاي و پيامدهاي رواني اجتماعي را تحت تأثير قرار مي¬دهند. (فيتزپاتريک و ريچي، 1994؛ کوئرنر و فيتزپاتريک، 2004؛ به نقل از فيتزپاتريک، 2004 ؛ به نقل از کورش نيا، 1385).

تاريخچه ي الگوهاي ارتباطات خانواده
با مطالعه¬ي ارتباطات خانواده، چفي و همکارانش (چفي، مک لئود و واکمن ،1970، مک لئود، هربرگ ، پرايس 1966، استون و چفي، 1970، به نقل از کواستن ، 2004؛ چفي و مک لئود ،1972،چفي، مک لئود و اتکين ، 1971، مک لئود و چفي، 1972، به نقل از کوئرنر و فيتزپاتريک،a 2002) با ابتکار خود نظريه¬اي را مطرح کردند که بيان مي¬کرد الگوهاي ارتباطات خانواده شيوه¬هايي را منعکس مي¬کنند که به وسيله¬ي آنها خانواده واقعيت اجتماعي را تعبير و تفسير کرده، اعضايش را در آن تعبير و تفسير سهيم
مي¬سازد. چفي و همکارانش (استون و چفي،1970، به نقل از کواستن، 2004؛ مک لئود و چفي، 1972) بيان کردند در مواجه اعضاي خانواده با يک واقعيت مشترک، يک راه مورد بحث قرار دادن باورها و مفاهيم به منظور رسيدن به معنايي مشترک است. آنها اين شيوه را «جهت¬گيري مفهومي » ناميدند. راه ديگر، رو آوردن به والدين براي راهنمايي گرفتن است که آن را «جهت¬گيري اجتماعي» ناميدند. بر حسب ارتباطات خانواده، جهت¬گيري مفهومي به وسيله¬ي بيان راحت عقايد و درگيري فعالانه در بحث و تبادل نظر مشخص مي¬شد. در حالي که ويژگي جهت¬گيري اجتماعي تلاش براي حفظ و نگهداري روابط همگون و همساز والد – فرزندي بود (مک لئود و چفي، 1972، به نقل از کوئرنر و مکي، 2004). خانواده¬اي که در جهت¬گيري اجتماعي زيادي نمره¬ي بالايي داشت، روابط همساز والد – فرزندي را در مورد عقايد ترجيح مي¬داد؛ در حالي که خانواده¬اي که از جهت¬گيري